ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

421

قصص الانبياء ( فارسى )

رسول ابو بكر را بخواند و گفت مرا امشب نيّت هجرت [ است ] كه از خداى تعالى امر آمد بهجرت كردن . ابو بكر گفت صوابست و من با تو بيايم . رسول گفت نيك آيد . چون شب تاريك شد كافران جمع شدند و جوقى ديگر را مىبايستند . خداى تعالى خواب بريشان افكند . رسول عليه السّلام مر على را ] a 602 [ رضى اللّه عنه بجاى خويش بخوا [ با ] نيد و خود بيرون رفت . خداى تعالى بجبريل و ميكاييل و اسرافيل ندا كرد گفت شما يكديگر را دوست داريد ؟ گفتند بار خدايا داريم . گفت كيست از شما كه جان خود را براى ديگرى فدا كند ؟ گفتند خداوند ، هيچ‌كس . گفت ببينيد شير مرا كه جان خود براى رسول ما چون فدا كردست . پس چون رسول عليه السّلام بنزديك ايشان رسيد مشتى خاك برداشت و پارهء بر سر هر يكى بريخت و خود بابو بكر برفت . چون ابليس بيدار شد ، بانگى بكرد كه محمّد برفت . و ابليس هرگز پيش از آن بخواب نشده بود . چون كافران بيدار شدند برخاستند و بيامدند ، على را ديدند بر جاى رسول خفته . پرسيدند كه محمّد كجاست ؟ گفت درين ساعت بيرون شد ندانم كجاست ؟ بخانهء ابو بكرش طلب كردند ، نيافتند . بر اثر ايشان بيرون آمدند تا بدر غار رسيدند . چون رسول بدر غار رسيد ، ابو بكر گفت يا رسول اللّه اول من اندر آيم تا اگر چيزى بود بارى به من رسد و تو سلامت يا بى . درآمد ، سوراخها ديد ، جامهاى خود پاره كرد و سوراخ‌ها را سخت كرد . دو سوراخ بماند دو پاشنهء خويش را بر در آن سوراخها نهاد و گفت يا رسول اللّه ، درآى . دررفت . دستش بابو بكر باز آمد ، جامه نديد . گفت يا ابا بكر جامه چه كردى ؟ ابو بكر